تبليغاتX
باران بهاری
بعضی وقت ها خوشبختی خیلی دوره، اون بالا، آخر آسمون، جایی نزدیکی های زمین
وقتی بزرگ میشوی ، دیگر خجالت میکشی به گربه ها سلام کنی و برای پرنده هایی که آوازهای نقره ای میخوانند ، دست تکان بدهی ...

خجالت میکشی دلت شوربزند برای جوجه قمریهایی که مادرشان برنگشته.

فکرمیکنی آبرویت میرود اگر یک روز مردم ــ همانهایی که خیلی بزرگ شده اند ــ دلشوره های قلبت را ببینند و بتو بخندند

وقتی بزرگ میشوی ، دیگر نمیترسی که نکند فردا صبح خورشید نیاید ، حتی دلت نمیخواهد پشت کوهها سرک بکشی و خانه خورشید را از نزدیک ببینی

دیگر دعا نمیکنی برای آسمان که دلش گرفته ، حتی آرزو نمیکنی کاش قدت میرسید و اشکهای آسمان را پاک میکردی !

وقتی بزرگ میشوی ، قدت کوتاه میشود ،آسمان بالا میرود و تودیگر دستت به ابرها نمیرسد، و برایت مهم نیست که توی کوچه پس کوچه های پشت ابرها ستاره ها چه بازی میکنند

آنها آنقدر دورند که حتی لبخندشان را هم نمی بینی ، وماه ـ همبازی قدیم توـ آنقدر کمرنگ میشود که اگر تمام شب راهم دنبالش بگردی ، پیدایش نمیکنی !

وقتی بزرگ میشوی ، دور قلبت سیم خاردار میکشی وتمام پروانه ها را بیرون میکنی وهمراه بزرگترهای دیگر در مراسم تدفین درختها شرکت میکنی
وفاتحه تمام آوازها وپرنده ها را می خوانی !

ویک روز یادت می افتد که سالهاست تو چشمانت را گم کرده ای ودستانت را در کوچه های کودکی جا گذاشته ای !

آنروز دیگر خیلی دیر شده است ....
فردای آنروز تو را به خاک میدهند
و میگویند :
خیلی بزرگ شده بود.

از تمام دوستانی که طی این مدت  اومدند و نظر دادند، نقد کردند و همچنین نصیحت! ممنونم. احساس کردم که نامردیه همینطوری سرمو بندازم پایین و برم، به همین خاطر اومدم تا از زحماتتان تک تکتون بی اندازه تشکر کنم و بگویم که: خیلی دوستتان دارم... 

در بیکرانه زندگی دو چیز افسونم می کند: آبی آسمانی که می بینم و می دانم نیست و خدایی که نمی بینم و می دانم هست ... و چه زیباست این بیکران افسونگر و خدایی که در این نزدیکی ست

                     شادو سربلند و سرزنده و موفق و سلامت باشید

+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم شهریور 1388ساعت 15:49  توسط عادل رضوانی | 

سلام دوستان

پنجره ای که شاید آغازش نبود اینگونه
و حرفی که لبی را زخم میکرد دیگر نبود
تنها سکوتی بود در شبی از جادو تنهاتر
و گذری از دریچه زمان به روزگاری بی ممکن از خاطره ها
و حال انگار ترس از بودنها...

 این پست رو به خاطر یکی از  نظرات خصوصی پست قبلی گذاشتم ،اگه این پست، پست آخرم بود زیاد تعجب نکنید.

من غروب غم انگیز خورشید را زمانی دوست داشتم که می دانستم فردایش تو را خواهم دید. اما افسوس، افسوس برای آینده، آینده ای که دیگر برایم مبهم است، آینده ای بارانی و دلی که اینبار به وسعت یک آسمان تیره غمگین است.

 هم دانشکده ای عزیزم اگه با نظرات من ناراحت میشید همون بهتر که گفتید، من دوست ندارم ناراحتتون کنم.  اگه هم ناراحتتون کردم شرمنده ، منم همون طور که گفتید یه جورایی شما رو درک میکنم. چشم دیگه تو وبلاگتون نظر نمیزارم. اینم آخرین پستمه. به خدا میسپارمتان تا نگهدار و پشتیبانتان باشد و همیشه و در همه حال برایتان سلامتی ،سربلندی و سرافرازی آرزومندم،

  آرزو دارم دلت از غصه ها خالی شود،

                                                   سهم تو از زندگی،یک عمر خوشحالی شود          

          خنده هایت از ته دل                          گریه هایت از سر شوق

                                        خدانگهدار...

+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم تیر 1388ساعت 19:51  توسط عادل رضوانی | 
سلام خدمت تمامی دوستان

صعود افتخار آمیز تیم تراکتور سازی تبریز به مسابقات لیگ برتر را از صمیم قلب به همه ی مردم ایران زمین، علی الخصوص طرفداران متعصب این تیم تبریک عرض مینمایم. به امید خدا شهرداری تبریز هم تو بازی خذفی حریفشو میزنه و یه پیام تبریک هم واسه این مورد میزارم

ایشاا... سال بعد یکم زودتر از این صعود به رقابت های جام باشگاه های آسیا رو جشن بگیریم سال بعدشم مطمئنآ قهرمان آسیا میشیم و میریم به مسابقات باشگاه های جهان و تو فینال با تیم امیدمون تو ضربات پنالتی فینال رو از هر تیمی که باشه میبریم و میشیم آینه ی عبرت تا تیم های دیگه ازمون یاد بگیرن( احساس میکنم چاشنیش یکم زیاد شد حتمآ میگید پسره اصلآ جنبه نداره!!!!!!!!!!! ولی همه ی اینارو بزارید به حساب اینکه خیلی خوشحالم)

                                                    یاشاسن تیراختور

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم خرداد 1388ساعت 1:40  توسط عادل رضوانی | 
سلام دوستان خوبم

راستش یه مدت سرم شلوغ بود،دارم یه داستان مینویسم میخوام روش زیاد کار کنم تا این یکی بهتر از آب در بیاد.  ببخشید اگه تآخیر زیادی داشتم ،دیدم  فصل امتحاناست گفتم با یه مطلب در مورد نکات رعایتی جلسه ی امتحان به روز بشم، فکر کنم مطلب کاربردی و خوبیه، امیدوارم ازش استفاده کنید. 

چكیده: امتحان معیار ارزشیابی دانسته‌ها و تواناییهای شماست و شما می توانید از آن بعنوان ابزاری برای ارزیابی مهارت‌های یادگیری خود استفاده كنید. اما شرایط فیزیكی و ذهنی وجود دارد كه عملكرد شما در حین امتحان را تحت تاثیر قرار می دهد. بنابراین لازم است پاره ای نكات را هنگام امتحان رعایت كنید.


برای عملكرد بهتر در امتحان توصیه‌های زیر را بكار بندید:

                                           بقیه در ادامه مطلب


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم خرداد 1388ساعت 1:28  توسط عادل رضوانی | 

سلام و سلام و هزاران سلام خدمت تمامی دوستان

فکر میکنم مشکلات و موانع زندگی قسمت تغییر ناپذیر زندگی ما هستند ولی ما میتونیم با تصمیم های درست و اتخاذ راهکار های صحیح این مشکلات رو به حداقل برسونیم در متن زیر تعدادی راهکار راجع به  این موارد ذکر شده امیدوارم بتونید ازشون استفاده کنید

 

-شادي خود را به هيچ چيز و هيچ وابسته نکن تا هميشه از آن برخوردار باشي.

-انتظار نداشته باش، هميشه آن چه در اطرافت اتفاق مي افتد مطابق ميل و خواسته ات باشد .

-هنگام عصبانيت هيچ تصميمي نگير.

-از سختي ها و مشکلات زندگي استقبال کن و با غلبه بر آن ها به خود پاداش بده .

-اجازه نده اتفاقات ناخوشايند روحيه ات را خراب کند .

-با بحث هاي بي نتيجه انرژي خود را هدر نده .

-با خود مهربان باش تا بذرافشان محبت و مهرباني باشي .

-زندگي خود را هدفمند کن و براي رسيدن به اهدافت تلاش کن .

-چيزهايي را که دوست داري به ديگران ببخش.

-قلبت را از نفرت خالي کن تا خوشبختي در آن لانه کند .

-با ديگران طوري رفتار کن که دوست داري با خودت رفتار شود .

-به هيچ اميد نداشته باش جز به ذات يگانه خودش .

-براي اينکه شاد باشي ، ابتدا ياد بگير شادي آفرين باشي .

-به ديگران کمک کن آنچه را مي خواهند به دست آورند تا رضايت آنها ، شادي واقعي را نثارت کند.

-هرگز خودت را با ديگران مقايسه نکن ، چرا که تو چيزهايي داري که ديگران در حسرت آن وقت مي گذرانند .

-و بالاخره اينکه ؛ انعطاف پذير باش ، نيايش و کرنش معنوي انجام بده و زياد ببخش تا شادي را از عمق وجودت احساس کني .

                                             شاد و موفق باشید

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1388ساعت 11:3  توسط عادل رضوانی | 

سلام سلام سلام................................................. خیلی زیاد سلام

                                             موزه ی عصر آهن

یکی از مکان های تازه  کشف شده و تاریخی شهر تبریز که فکر میکنم 99.99 درصد مردم کشور عزیزمون از آن بی اطلاعند، موزه ی عصر آهن تبریز است.

آثار این موزه( شامل انواع اسکلت ها و کوزه های سفالی) مربوط به هزاره سوم قبل میلاده  (تقریبآ پنج هزار سال پیش) که به سبب نبود اطلاع رسانی از طرف مسئولان هنوز هم افراد خیلی کمی از وجود آن اطلاع دارن.

یکی از ویژگی های زیبای این موزه نوع خاص ساخت این مکان میباشه که در وهله ی اول آدم یاد فیلم مومیایی 3 می افته !!!، دور و برت همه نوع اسکلت در اندازه های مختلف وجود دارنه که توسط در پوش شیشه ای محافظت می شن .تقریبآ تمام  استخوان ها سالمند و مخوف وآدم کلآ یکم یه جور میشه !!! عکس گرفتن بدون فلاش هم مشکلی نداره.مردم این منطقه در آن زمان زرتشتی بودن  و نوع دفن اشخاص هم به صورت جنینیه  و زمان مرگ( از نظر شبانه روز) از نوع قرار گرفته شدن اجساد در قبر کاملآ مشخصه.

این موزه در خیابان امام خمینی شهر تبریز قرار گرفته. در حد فاصل بین چهار راه شهید بهشتی(منصور) و میدان ساعت( میدان شهرداری)، زمانی که از طرف منصور به طرف میدان ساعت در حرکتیم نرسیده به مسجد کبود  در سمت راست یک  روز نامه فروشی وجود داره ، درست روبه روی این روزنامه فروشی  کوچه ای وجود داره که منتهی به موزه میشه.

من خودم با دوستان و آشنایان وهمکلاسیهام زیاد اونجا رفتم و تا حالا کسی رو ندیدم که از رفتن به اونجا پشیمون بشه، خلاصه اگه تو تبریز بودید یا یه روزی راهتون از این ورا افتاد حتمآ از این موزه دیدن کنید مطمئن باشید به دیدنش می ارزه، اگه هم تو پیدا کردن آدرسش مشکل پیدا کردین با من مکاتبه کنید ، هر راهنمایی که از دستم بر بیاد ازتون دریغ نمی کنم.

     من به تنهائي يک چلچله در کنج قفس        بند بند وجودم همه در حسرت يک پروازند

  من به پرواز نمي انديشم، به تو مي انديشم    که توزيباتر از انديشه يک پروازي . .

                                     شاد و سر بلند و سرزنده باشید

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم اردیبهشت 1388ساعت 16:16  توسط عادل رضوانی | 

سلام دوستان

                     از همتون به خاطر نظراتی که برای دوتا داستان قبلیم گذاشتید متشکرم

                       بعد یه مقدمه طولانی دو تا مطلب طنز گذاشتم بخونید و شاد باشید،

                      صاحب خونه کجایی؟؟؟ دلم برات تنگ شده

 روزی که عشق را قسمت کردند پرواز را به تو دادند .... قفس را به من ساز را به تو دادند .... غم را به من و من تشنه ی کویر دشت بارانم ..... مانند طایفه ی خاک می مانم و دشمن طوفان من هر شب این ساز را به بهانه ی تو به صدا در می آورم:

کاش میدانستی که درون قلبم خانه ای داری تو که همیشه آنرا با شفق می شویم و به آن میگویم که تویی مونس شبهای دلم کاش میدانستی باغ غمگین دلم بی تو تنها شده است و گل غم به دلم وا  شده  است کاش میدانستی که درون قلبم با تپشهای عشق هم، صدای هستی توست.کاش میدانستی که وجود تو و گرمای صدایت به من خسته و آشفته حال زندگی می بخشد.

                                                 کاش میدانستی.......

                                                 کاش میدانستی......

                                     

                                     چند توصیه مهم برای روز کنکور!!!

1- داوطلبان عزيز ساعت شروع امتحان 7 و 30دقيقه صبح است، و يك ساعت قبل از شروع امتحان درب هاي حوزه امتحاني بسته مي شود، و شما بايد يك ساعت قبل از بسته شدن درب ها در حوزه امتحاني حضور داشته باشيد، و همچنين بايد يكي دو ساعت قبل از آني كه بايد در محل حوزه امتحاني باشيد از منزل خود به سمت حوزه امتحاني حركت كنيد تا اگر در ترافيك مانديد يا اتفاق پيش بيني نشده اي در بين راه افتاد دير به حوزه امتحاني نرسيد، پيشنهاد مي شود دو ساعت قبل از خروج از خانه از خواب بيدار شويد، نيم ساعت ورزش كنيد، يك دوش بگيريد و صبحانه بخوريد، با يك حساب سر انگشتي پيشنهاد مي شود براي به موقع رسيدن به سر جلسه امتحان ساعت يك و نيم شب (وشايد هم صبح) از خواب بيدار شويد!

2 -شديداً دادن ناهار در حين آزمون را تكذيب مي نماييم، شما صرفاً به خوردن يك كيك با سانديس دعوت هستيد!
تذكر ضروري: سانديسش هم از اين صد تومني هاست، يك وقتي دبه نكنيد كه ما فكر مي كرديم از اون بزرگاست!

3 -درست است كه مي گويند با لباس راحت به سر جلسه امتحان بياييد، اما جنبه هم خوب چيزي است، آخه با پِيژامه؟!... اِ اِ اون يكي رو نگاه ... اوه اوه ... آقا فيلم نگير ... شطرنجي اش كنين!

4 -از آوردن گوشي همراه، دستگاه پلي استيشن، حيوان خانگي، رايانه شخصي، گيتار، دستگاه آب ميوه گيري، كمربند لاغري، بالشت، لوازم آرايش، خوشبو كننده هوا، حشره كش، وان حمام و آفتابه به داخل حوزه امتحاني شديداً خودداري كنيد!

5 -از كشيدن سيگار، اكس تركاندن، انجام حركات موزون و حتي غيرموزون در حين جلسه امتحان شديداً خودداري نماييد. تبصره: كشيدن خميازه، چرت زدن، خوابيدن، چشمک زدن، تيك هاي عصبي، چرخاندن گردن تا 90 درجه به سمت چپ و راست اشكالي ندارد!

6 -استرس زيادي نداشته باشيد، با عدم ورود به دانشگاه اتفاق خاصي براي شما نمي افتد، فقط آقا پسرها زودتر سربازي مي روند و در نتيجه زودتر به سر كار رفته و زودتر ازدواج مي كنند و دخترخانم ها هم از آنجا كه ديگر بهانه اي با عنوان «مي خوام ادامه تحصيل بدم» را ندارند زودتر به خانه بخت مي روند، مگه بده؟!

                  نتيجه گيري پاياني: علم بهتر است يا ثروت؟ معلومه! مدرك... مدرك!

 

                                    امتحان آيين نامه راهنمايي رانندگي

به منظور آشنايي دوستان پشت کنکور گواهينامه با آيين نامه راهنمايي و رانندگي يه چند تا از سوالات رو کش رفتيم که در اينجا براي شما ميزاريم تا حالشو ببريد .فقط سر امتحان ضايع بازي در نياريد ها...ما رو يه وقت لو نديد ها.....ديگه سفارش نکنم.

 

 1 - در پشت سر يه دوچرخه سوار در حال رانندگي هستيد ،قصد گردش به راست داريد ، چکار ميکنيد ؟
الف) سرمون رو از
شيشه مياريم بيرون ميگيم هوووو يره مگه کوري برو اونور ديگه .
ب) به موازات
دوچرخه سوار حرکت ميکنيم و يه هو ميپيچيم جلوش تا حالش گرفته شه.
ج) پشت سرش يه
بوق خفن ميزنيم تا هُل شه و بخوره زمين و بعد از روش رد ميشيد طوري که مخش بپاشه بيرون
د) با ماشين ميکوبيم بهش تا بيفته زمين و بعد از رو مخش رد ميشيم
.


2- از يه خيابان فرعي ميخواهيد وارد خيابان اصلي شويد. چرا بايد بيش از همه مواظب موتور سيکلت سوارها باشيد ؟
الف) چون همينجوري سرشون رو ميندازن پايين ميان تو تقاطع
.
ب) چون
سهميه بنزينشون کمتره و گناه دارن .
ج) چون خيلي کوچيک هستند و ما ريز
ميبينيمشون .
د) ممکنه موتور پليس باشه ، بعد آب بيار و حوض خالي
کن.


 3 -در کدام محل است که نبايد پارک کنيد ؟
الف) پارکينگ طبقاتي رايگان الماس شهر
.
ب) پارکينگ عمومي پارک
ملت .
ج) دم در خونه مادر زن
.
د )دم در خونه مادر شوهر
.

4 - خط  ممتد دوگانه به چه معناست؟
الف) براي تاکيد اينکه دو خط موازي هيچوقت به هم نميرسن
.
ب) به معني
اينکه بايد اين دو خط رو بگيري همينجوري بري .
ج )يعني اينکه دور زدن ممنوع
ولي... يه دفعه ميتونيد دور بزنيد که حال همه گرفته بشه .
د) يعني موش تو سوراخ
نميرفت وقتي ميرفت جمعه ميرفت.


5 -وقتي  چراغ زرد رو ديديد بايد چه کار کنيد؟
الف) اگر حتي 1 ثانيه هم مونده تا چراغ قرمز بشه گازشو بگيريد
و بريد.
ب )اول يواش بريد بعد که ديديد کسي حواسش نيست بازم گازش رو بگيريد و
بريد.
ج) يعني چيزي ديگه به اتمام کارت سوختت نمونده..براتون متاسفم

د) هيچ
خطري شما رو تهديد نميکنه پس با خيال راحت گازتون رو تا ته بگيريد و بريد.

.


6 -به هنگام ترکيدن لاستيک کدام مورد را بايد انجام بديد ؟
الف) مثل زنها جيغ ميکشيد و از پنجره ميپريد
بيرون....
ب) خونسرديتون رو حفظ ميکنيد و بوسيله يه ستون ماشين رو متوقف ميکنيد(
يعني خودتونو ميکوبيد به ستون)
ج) فرمون رو بچسبيد و ول نکنيد تا ماشين مثل بچه
آدم خودش وايسته.
د) چشماتون رو ميبنديد و به خدا توکل
ميکنيد!

 

7 -در حال نزديک شدن به خط کشي عابر پياده هستيد . عابرين منتظرند تا عبور کنند.چه مواردي را بايد انجام دهيد ؟
الف) بيخيال عابر بابا....عابر کيلو چنده .بزن برو
..
ب )با همون سرعت يه
دفعه از بغلشون رد ميشيد تا بترسند و شما حالشو ببريد.
ج) اگه ديديد خيلي
پرروين، ميايد پايين و بعد از چند تا ناسزا بارشون کردن ، تا جايي که ميخورن ميزنينشون.
د) از کنارشون با سرعت رد ميشيد و بهشون ميگيد
: ..{....}...!

          

               سکوت و نگاهم را در هم می آمیزم میشود فریادی بیصدا ،گوش کن ...

                       میشنوی فریاد بی صدایم را می شنوی ...؟؟؟  گوش کن :

 بی بهانه، من می مانم و بارانهای بی اجازه و قلب عاشقی که سپاسگزارت می ماند تا ابد،

 متشکرم که به من فهماندی که چه قدر می توانم دوست بدارم و عاشق باشم بی توقع...!  باور کن بی توقع....!

                               دوستان خوبم، شاد و سربلند باشید

+ نوشته شده در  جمعه چهارم اردیبهشت 1388ساعت 16:22  توسط عادل رضوانی | 

امشب هم برای تو خواهم نوشت. شبی در سکوت تنهایی خودم، شبی پر

 از ستاره های عاشق، شبی با نور قرص ماه می نویسم از تو، برای تو

چون دل بهانه را در خود می بیند، چون میدانم دستانم گرمی دستانت را

 میخواهد

 

این ها حرف های دل مردیست که دوست ندارد مرد باشد! میخواهد پسر

بچه ای باشد که از درختان بالا میرود. حیف.... او دیگر از درختان نیز میترسد

 

                     خوشبختی جائیست که ایستاده ای، باور کن

 

از همان زمان بچگیم از این ساختمان به آن ساختمان میرفتیم، از این برج به آن برج، تا دو تا دوست پیدا میکردم پدرم را میدیدم که سوار بر وانت جلوی در ایستاده و بعد مدتی با راننده مشغول بار زدن اثاثیه خانه مان است، همیشه خانه بدوش بودیم، علتش شغل پدرم بود، او سرایدار بود.

خانه ی ما همیشه زیرزمین یکی از ساختمون های بلند بود، خونه که نه یکی دوتا اتاق تاریک، تاریکی این اتاق ها زمانی بهتر مشخص میشد که با مامانم واسه نظافت خانه های طبقات بالایی میرفتیم، همیشه از خدا شاکی بودم که چرا خانه های آنها آنقدر روشن است و اتاق های ما تاریک؟؟؟

از بچگی احساس حقارت میکردم، وقتی با بچه ها قایم باشک بازی میکردیم همیشه من چشم میگذاشتم و آنها قایم میشدند، وقتی گرگم به هوا بازی میکردیم همیشه گرگ من میشدم. واقعآ علت این کار آنها چه بود؟؟؟. این درست که پدر و مادرشان دکتر و مهندس بودند، ولی خود من با آن بچه ها چه فرقی داشتم؟؟؟ شاید آن ها میترسیدند که من موقع قایم شدن گم شوم!!!، شاید هم ترسشان از این بود که گرگ توی بازی مرا بخورد!!!

مادرم میگفت که برایت لباس خریده ام،  من میدانستم که لباس های کهنه ی آنهاست، ولی به خاطر مادرم آنها را میپوشیدم و آنها مرا مسخره میکردند خوب به یاد دارم که دست هایم را روی چشمانم میگذاشتم و زاز زار گریه میکردم وبه خانه برمیگشتم. بعد یه مدت که سنم زیاد تر شد دیگه خیلی کم به بیرون میرفتم، به قول مامانم کم کم داشتم خانم میشدم.

آخرین بار به یه ساختمان شش طبقه اسباب کشی کردیم یه ساختمان شیک خوشگل، همیشه آرزو داشتم که کاش منم یکی از افراد ساکن این خونه بودم، نه دختر سرایدار اون! تو اونساختمان سه تا دختر بودت که تقریبآ با من هم سن وسال بودن ، همیشه تو خواب میدیدم که  یکی از اون دخترهام و هی به دختر سرایدار پز می دم!!!

اینبار با تغییر محل کار پدرم مدرسه ام را عوض نکردم، آنقدر به دست و پای مادر افتادم تا قبول کرد در همان مدرسه بمانم، از بچگی از غریب بودن تو یه جمع خیلی اذیت میشدم، دیگه حوصله ی پیدا کردن دوست جدید رو هم نداشتم، ولی مجبور بودم سه تا اتوبوس عوض کنم تا به مدرسه برسم البته با کلی راه رفتن پیاده.

هر سه تای این دختر ها را میشناختم یکی از یکی زیباتر بودند. یکی از آن ها همیشه دستکش های زیبای چرمی به دست داشت، سفید صدفی خیلی زیبا، چی میشد منم یه جفت دستکش مثل اونا داشتم؟ اگه داشتم دیگه زمستونا دستام یخ نمیکرد. اون یکی چشای زیبایی داشت همیشه هم با مادرش بود، گویا مادرش او را خیلی دوست داشت که یک آن دخترش را از خود جدا نمیکرد، سومین دختر یه دختر خنده رو بود که عشق رانندگی بود همیشه او نو پشت ماشین میدیدم هر موقع که مرا میدید برام یه بوق میزد از این کارش خیلی خوشم می اومد.

یه روز بارونی که بارون خیلی شدید بود توی ایستگاه منتظر اتوبوس بودم جلوم ایستاد و  منم از خدا خواسته سوار شدم  داشتم میرفتم مدرسه. خیلی ازش خوشم آمد به همان اندازه که شوخ طبع بود بیشتر از اون با حیا بود،اینو از حرف ها و رفتارش میشد فهمید.

چیزی نمونده بود که به مدرسه برسیم همون دخترو دیدم باز هم با مامانش بود ، فاطمه گفت نسترن بیچاره، خیلی سخته، نمی دونم چی میکشه؟ از اون بیچاره تر مادرش.

این حرف فاطمه واسم خیلی عجیب بود، پرسیدم فاطمه خانم مگه چی شده؟؟؟ فاطمه برگشت و گفت مگه نمیدونی که چشاش نمیبینه. تازه فهمیدم که چرا نسترن همیشه با مامانشه. عرق سردی تمام بدنم را فرا گرفت. یعنی اون چشای زیبا نمیبینه؟؟ اخه خدا واسه چی؟؟؟

داشتم از ناراحتی میمردم ناخداگاه یاد اون دختری افتادم که همیشه دستکش دستش بود، همون دستکشهایی که خیلی دوسشون داشتم، از فاطمه در موردش سوآل کردم، ایستاد و کلی گریه کرد بعد گفت از بچگی با مهسا بزرگ شده ایم، از وقتی فهمیده که سرطان پوست داره رفته تو خودش، دستاش مثل یه پیرزن چروکیده شده.

 داشت از خودم حالم به هم می خورد. جلوی مدرسه رسیدیم، داشتم پیاده میشدم، دستم را روی پایش گذاشتم تا ازش خداحافظی کنم ، خیلی نرم بود، محکمتر که فشار دادم دیدم دستم به یه چیز آهنی خورد، خشکم زده بود، او پا نداشت هر دو پایش مصنوعی بود.

 در را باز کردم و روی سکوی کنار خیابون نشستم. داشتم دیوونه میشدم مثل این بود که از یه ارتفاع بلند سقوط کردم ، دستانم را بلند کردم و فریاد زدم: خدا جون  منو ببخش غلط کردم.......

 

قدر دست هایم را بیشتر دانستم و قدر چشم هایم را و تازه فهمیدم چه شكوهی دارد ایستادن بر روی دو پا آن لحظه كه به زمین خوردم!!!

                                                                            

                                                                             عادل رضوانی_فروردین۸۸

 

                 خدایا ٬ دوست بدار آنهائی که دوستمان دارند و ما نمی دانیم
                                                         .
                                                         .
                                                         .

                    و سلامت بدار آنهائی را که دوستشانداریم و نمی دانند .

شاد شاد شاد شاد شاد شاد شاد شاد شاد شاد باشید همراه با موفقیتهای بزرگ در زندگیتان  

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم فروردین 1388ساعت 18:37  توسط عادل رضوانی | 

                      بهارآیین رفاقت را نگهبانی می کند که ایمان داشته باشیم  

                                   قلبهامان جای حضور دوستا نمان هستند و

                                   ايمان داشتن يعني دانستن ارزش يک قلب

 

این بار هم تقدیم میکنم به تو که گذران زندگی فقط بهانه ای است برای آرزوی دیدار تو

                                               دوچرخه آبی

                   

جلوی دار قالی نشسته و در حالی که دستاش میلرزه داره اشک میریزه، خسته شده از صبح داره میبافه، کلاف به کلاف این فرشو با پول تو جیبیاش خریده. این فرش واسش خیلی عزیزه.

 تق تق .... تق تق ......

تق تق ..... تق تق.....

 این صداییه که از کوبیده شدن شانه بر روی فرش ایجاد میشه، فرشی که ذره ذرشو با تمام وجودش بافته.

 «اگه خدا بخواد فردا تموم میشه و به آرزوم میرسم؛» اینا گفته ی مریمه، همون کسی که جلوی دار قالی نشسته ،اما مریم کیه؟ وآرزوش چیه؟

 مریم یه دختر چهارده ساله اهل محله های جنوب تهرانه، در همان خونه هایی زندگی میکنه که دور تا دورش اتاقه و وسطش یه حوض داره پر ماهی قرمز، یه دو جین خانواده هم  توش زندگی میکنن، پدرش رانند ست و همیشه تو مسافرت، به زور دو هفته یه بار به خونه سر میزنه.

 اما آرزوی مریم چیه؟ معمولآ دختر ها تو این سن و سال آرزو های بزرگی دارند ولی آرزوی مریم خیلی هم بزرگ نیست آرزوی او نه از نوع شاهزاده ها سوار بر اسب سپیده و نه سکونت تو شعاع دویست متری برج ایفل فرانسه؛ آرزوش سلامتی پسر همسایشونه.

 پسری شش ساله ونابینا از همون زمان بچگی. چشای حسین نیاز به عمل قرنیه داره. تآمین هزینه عمل واسه مادر حسین که صبح تا شب تو کارگاه حوله بافی کار میکنه ممکن نیست. درآمدش به زور کفاف اجازه خونه و غذای ناچیزرو میده. باباشم سه ماه بعد از به دنیا اومدنش فوت کرد.حسین از بچگی مریمو آبجی صدا میکنه، مریمم  از بچگی مثل یه خواهر از حسینم مراقبت کرده.

 مریم همون طور که اشک میریزه یاد دیروز می افته که حسین ازش پرسید:

 آبجی فرشت کی تموم میشه تا تو رو ببینم؟ اونم گفت: تا پس فردا. آخه مریم میخواد با فروش فرش پول عمل چشای حسینو جور کنه.

 مریم بلند میشه و میره سر حوض تا صورتشو بشوره هاجر خانم صداش میکنه مریم دخترم پشت خط تلفن با مادرت کار دارن. آخه تو خونه فقط هاجر خانم تلفن داره. مریم بر میگرده و به مادرش میگه.

 موقع بر گشت ،مریم مادرشو میبینه که دستاش داره میلرزه

«چی شده مامان؟»

«هیچی دخترم»

«مامان تو رو خدا چی شده؟»

«دوباره حال بابا بزرگت بد شده بردنش بیمارستان. من دارم میرم بیمارستان تو کرج، شایدم شب نیام اگه نیومدم شبو برو پیش حسین و مامانش بمون؛ به هاجر خانم هم سپردم مواظب هردوتاتون باشه.»

 چند ساعتی میشه که مادر رفته کم کم ساعت نزدیک ده میشه که مریم آخرین بند فرشو میزنه. مریم کم کم داره به آرزوش میرسه

 نیم ساعت بعد مادر حسین برمیگرده و مریم ماجرا رو واسش تعریف میکنه، بعدم شام میخورن ومیخوابن. مریم تموم شبوداشته به فرش و عمل چشم حسین فکر میکرده.

 ساعت هفت صبحه

«مریم دخترم» 

«من دارم میرم کارگاه صبحانتونم حاضر کردم،دخترم مراقب حسینم باش...

 مریم با خواب آلودگی میگه باشه خاله شما برو»

مریم برای بار دوم که چشاشو باز میکنه میبینه ساعت نزدیک ده شده. زود بلند میشه و حسینم صدا میزنه.

«حسین بیدار شو حسین....»

«حسین در حالی که چشاشو میماله میگه: آبجی مریم یه خواب خوب دیدم، خواب دیدم که چشام میبینه و بزرگ شدم دارم دوچرخه سواری میکنم نفهمیدم که دوچرخه مال خودم بود یا نه، ولی آبحی یعنی یه روز میشه منم دوچرخه داشته باشم؟»

 مریم داره آروم گریه میکنه هر چه زودتر میخواد چشای حسین عمل بشه ، ولی مادرش هنوز برنگشته.

 حسین ومریم تو حیاط نشستن و دارن ماهی های تو حوض رو میشمرن: آبجی یه دونه دیگه هم اونجاست صداشو میشنوم شدن 33تا.

 «مریم جان میتونی با حسین بری ازسر خیابون واسه بچه شیر بخری. الانه که ماشین شیربیاد. بچه خوابه میترسم پاشه؛ این صدای هاجر خانومه»

 مریم و حسین میرن می ایستن تو صف. صف  خیلی شلوغه، ماشینم هنوز نیومده بالاخره بعد نصف ساعت با یه بسته شیر بر میگردن

 «مریم جان شیرو بده به من، مامانتو دیدی؟»

«نه خاله الان میرم میبینم .»

«رفت دخترم فرشم باهاش برد گفت که واسه خرج بیمارستان بابا بزرگت لازمش داره.»

«خاله چی ؟ فرشم برد؟؟؟»

 مریم سریع به اتاق میره.

«فرش کجاست؟؟؟ فرش حسین کجاست؟؟؟»

 حسینم با هاجر خانم وارد اتاق میشه

«عیبی نداره آبجی، من سه سال دیگه صبر میکنم گریه نکن. اگه گریه کنی منم گریه میکنم، میدونی که دکترها گفتن گریه واسه چشام ضرر داره، تو رو خدا گریه نکن.»

 نزدیک های شبه حسین و مامانش با مریم می خوان بخوابن. هنوز مامان مریم برنگشته، مریم بازم تا نیمه های شب به فرش و حسین فکر میکنه و یواشکی گریه میکنه.

 «مریم، مریم پاشو، پاشو دیگه»

«باشه خاله من مراقب حسینم، صبحانه هم حاضر کردین،مرسی خاله شما برید.»

«آبجی منم حسینم.اگه یه چیز بهت بگم  قول میدی گریه نکنی؟. دیروزم همون خوابو دیدم. آخرش فهمیدم دوچرخه مال خودم نبود، وسط شب بیدار شدم ،نشستم یه دل سیر گریه کردم، الانم دارم میبینم.»

«یه قول دیگه هم میدی؟ قول میدی یه فرش دیگه ببافی تا با پولش واسم یه دوچرخه  بخری؟؟؟؟؟، میخوام رنگ چشای تو باشه» 

                                                                                          عادل رضوانی-فروردین۸۸  

+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم فروردین 1388ساعت 19:23  توسط عادل رضوانی | 

                                   اندر حکايت جشن با شکوه عروسي!!!

                                         بادا بادا مبارک بادا ايشالا مبارک بادا!!!

در چنين روز خجسته و ميمون و شامپانزه اي همه دارن خودشونو هلاک مي کنن ، مادر زن ومادر شوهر که معلوم الحال هستند ،هر دو تو فکر اينن که چه جوري پوز همديگرو بزنن و بين فک و فاميل همديگرو ضايع کنن . پدر زن و پدر شوهر هم که آخر مرام ، اند رفاقت ، تيريپ صفا ، مشغول لاف زدن در مورد کسب و کارشونن . گاهي اين ميزنه پشت اون و اون تو دلش مي گه : مرديکه الاغ ... و گاهي اون مي زنه رو شونه اين و اين تو دلش مي گه : مرديکه يابو ...... عروس و داماد عاشقانه زل زدن تو چشم هم و دست همديگرو محکم گرفتند و بين جمعيت که دارن خودشونو هلاک مي کنن ، آروم آروم تکون مي خورن ( انگاررو ويبرن) گاهي داماد يک آه حسرت بار مي کشه و عروس از خجالت مثل لبو مي شه و گاهي عروس چشماشو خمار مي کنه و داماد قلبش تاپ تاپ مي کنه و مي افته کف پاش . خاله شهين و عمه مهين و زن دايي پري و زن عمو زري و اره و اوره و شمسي کوره ، دارن در مورد آخرين مد لباس و کفش مخ همديگرو مي زنن و گاهي اوقات هم واسه خالي نبودن عريضه طلاهاشونو به رخ هم مي کشن ،

عمه مهين:

: واي چه گرمه ، اين گردنبند الماس هم که 1 کيلو وزنشه ، گردنم داره مي شکنه ، هي به اين اسفندياري گور به گور شده مي گم انقدر واسه تولدم جواهر نگيرا ولي اين مرد حرف حاليش نيست که !!!!! و خاله شهين که حسابي لجش در اومده و حسادتش گل کرده مي گه : وا مهين جون چه جوري با اين شوهر بي سليقه سر مي کني تو ، اين که ديگه گردنبند نيست ، قلادس عزيز دلم ....

مادر بزرگ داماد که وحشتناک جو گير شده ، در حالي که پيژامشو گذاشته تو جورابش و سر تا پاشو حنا بسته ، هي مي پره وسط مهمونا تا برقصه ، هي نوه نتيجه ها مي يان مي برنش کنار و ميگن : عزيز جون اين حرکات موزون واسه قلبتون ضرر داره و هي عزيز جون مثل ذرت بو داده مي پره وسط ، تازه به همين حد که قانع نيست ، در حالي که با شدت تمام دنده عقب مي رقصه ، دستاشو مي بره به آسمون و رو به داماد مي گه:

 ننه گوربونت برم من ، بعد تو اين هاگير واگير به طور ناغافل دستاشو مي زاره دوطرف صورت داماد و هي مي چرخونه اين ور مي چرخونه اون ور و شالاپ و شلوپ ، اينور تف مي ماله ، اون ور تف مي ماله ، بعد دستشو مشت مي کنه و در حالي که با تمام وجود مي کوبه تو سينه خودش به عروس خانم مي گه : ننه کرمت خوابيد؟ بيا اينم شاخ شمشادمون که دو دستي داديمش به تو !!! کوفتت بشه! از بچت بکشي الهي!!! و يه چشم غره مشتي هم به عروس خانم مي ره

 مادر بزرگ عروس که خيلي خفن غيرتي شده و خونش به جوش اومده ، يه هزار تومني از تو جورابش در مياره و مثل تارزان مي پره وسط که مثلا" شاباش بده . اول مياد سمت عروس ، عروسو مي گيره بغلش و با گريه و زاري (تيريپ گريه) وسط مهمونا داد ميزنه که : واي خدا، نون و پنير آوردن دخترمون رو بردن ، نون و پنير ارزونيتون دختر نمي ديم بهتون .

 خلاصه به همت فک و فاميل زيپ دهن مامان بزرگ عروس خانم بسته مي شه . مادر بزرگ بعد از اين حرکات نمايشي و رزمايشي ، هزار تومني رو صدقه سر عروس خانم مي چرخونه و مي زاره کف دست آقا داماد بنده خدا (بيا ، هي بگو من زن مي خوام ، ببين آخر و عاقبتت اينجوري مي شه بنده خدا ، از من گفتن بود ، نگي نگفتي ها!!!) داماد هم که جا خورده و پيش رفيقاش و فک و فاميلاش ضايع شده ، واسه اينکه کم نياره و مردونگي به خرج بده ، خم مي شه و دست مادر بزرگ عروس خانم رو مي بوسه . مادر بزرگ هم که احساساتش به جوش اومده در حالي که همچنان گريه مي کنه مي گه :

 ننه جون، دخترمثل دسته گلمون رو سپرديم به دست تو ، جون تو و جون اون ، واي به حال خودت و جد و آبادته اگه يه مو از سر دخترکمون کم بشه ..... و اين بار نيز فک و فاميل با تلاش بي وقفه و با هزار بدبختي مادر بزرگ رو از صحنه خارج ميکنن و مي برن مي شوننش رو صندليش

تو اين هاگير واگير پدر داماد دنبال برادر داماد (پسر کوچيکش) مي گرده ولي پيداش نمي کنه ، اين ور و مي گرده ، اون ورو مي گرده ، ولي نه خبري از برادر کوچيکه نيست که نيست، پدر داماد ديگه به ذهنش نمي رسه که بره ته باغ و تو گلخونه رو بگرده . بعد از نيم ساعت سر و کله داداش کوچيکه در حالي که کبکش خروس مي خونه پيدا مي شه . صورتش يه خورده قرمزه ، به به به عجب رژلب خوش رنگي بوده لامصب !!! (يادم باشه شمارشو بپرسم از خانم)

خواهر عروس بيچاره ديگه خل شده ، تا حالا انقدر پسر خوش تيپ و با حال يه جا نديده بود ، انقدر به اين پسر به اون پسر زل زده ، چشاش مثل وزغ ورقلمبيده و زده بيرون و بگي نگي يه کوچولو هم قرمز شده . گاهي مي ره تو نخ اين پسره و گاهي به اون يکي راه مي ده . الهي بميرم براش که انقدر سر در گمه !!!

 خلاصه ، همه ول معطلن. موقع شام شده ديگه . عروس و داماد بايد برن سر ميز واسه فيلمبرداري . دست همديگرو گرفتن و خرامان خرامان در حالي که توي يه عالم ديگه هستن مي رن سر ميز . فيلمبردار هم مچلشون مي کنه ...... – از اين ور بياييد...... بشقاب برداريد.....اه نه بابا 1 قاشق بستونه ..... چه خبره 2 تا نوشابه برداشتيد ، يکي کافيه .... حالا از اين ور .... حالا بچرخيد ... نه نشد ، دوباره از اول ... آقا داماد يه قاشق غذا بزار دهن عروس خانم .... عروس خانم لطفا" به جهت حفظ منافع ملي ميهني بانوان ، آبروداري کن و دهنتو کمتر باز کن .... آهان ... حالا شد.... خلاصه عروس داماد تمام امواتشون مي ياد جلوي چشمشون تا يه لقمه شام بخورن . بعد نوبت مهمونا مي شه !!!! همونايي که تا 2 دقيقه پيش اند کلاس بودن و واسه هم کري مي خوندن و پوز همديگرو مي زدن ، تا مي گن بفرمائيد شام ، مثل قوم تاتار حمله مي کنن . مثل نديد بديدا مي ريزن سر ديس غذا ها ، يکي از هولش برنج مي کشه و تالاپ يه قلمبه ژله مي ريزه روش ،

يکي ديگه نمي دونه چيکار کنه و چي برداره ، سالاد و با ظرفش مياره سر ميز خودش و ...... ديگه تا تهش معلومه ديگه...

 بعد که همه به حد مرگ و اندازه 2 روزشون خوردند و شام تموم شد ،خواننده که شوخيش گرفته يهو بي مقدمه مي گه : خوشگلا بايد برقصن، خوشگلا بايد برقصن !!! آقا جمعيته که هجوم مياره وسط (عجب اعتماد به نفسي ، خوش به حالشون ) د برقص . خلاصه ديگه ساعت 2 نصفه شب شده ، صاحب عروسي به .... خوردن افتاده که بريد خونتون بابا ، جون مادرتون بريد ديگه ، هزار تا کار داريم . ولي نه همه تازه گرم شدن

ساعت 3.30 بامداد يهو يه نفر از بيرون مثل شصت تير مي پره وسط مجلس و داد مي زنه : کميته ، کميته ، واي واي واي حالا ديدنيه ، همه دنبال سوراخ موش مي گردن ، معلوم نيست کدوم شير پاک خورده اي زنگ زده 110. برادران غيور نيروي انتظامي، با هيبت فراوان وارد مجلس مي شن . آقا ، کراواته که ريخته زمين ، روميزيه که سر خانم هاست

 برادران نيروي انتظامي در کمال ادب و تواضع از مهمانان عزيز در خواست مي کنن که مثل بچه آدم و با زبون خوش و با پاي خودشون ، تشريف بيارن و سوار ميني بوس بشن . رو ميني بوس نوشته :

مبداء : عروسي............ ..... مقصد : کلانتري ............ .. " در بستي"

 ديگه آخرشم که مي تونيد حدس بزنيد ، مي رن پاسگاه به صرف کله پاچه و يه استراحت کوتاه و ........

+ نوشته شده در  جمعه هفتم فروردین 1388ساعت 9:27  توسط عادل رضوانی | 

                               

                                  سلام خدمت همه ی دوستان

فلسفه ی وجودی  ما انسان ها طوریه که  با ناراحتی عزیزانمون ناراحت میشیم و با شادی هاشون شادیم. حتی دلگیری یکی از عزیزانمون سبب میشه که انسان احساس بدی داشته باشه ولی اگه اون شخص واست خیلی خیلی زیاد عزیز باشه ، دلتنگی اون واست یه غصه بزرگ میشه، شایدم یه غصه ی خیلی بزرگ، و همه ی ذهنت رو به خودش مشغول می کنه ، من تصمیم گرفته بودم که تا عید مطلب جدیدی تو وبلاگ نزارم ولی دوباره تصمیم گرفتم  یه مطلب شاد بزارم شاید عزیزم که دلش گرفته  راهش از این ورا افتاد و با خوندن این مطلب لبخند رو لباش خونه کرد و دلگیریش فراموشش شد از خدا یه خواهش بزرگ دارم که اونو هیچ وقت دلگیر نبینم، به خدا حاضرم ده ها برابر اون دلتنگی که قراره اون تحمل کنه تحمل کنم ولی اون همیشه شاد باشه شاد شاد شاد شاد شاد  شاااااااااااااااااد، پس برای اومینویسم تا با شادی اومن هم شاد باشم

        

                                    موضوع انشا : کامپيوتر

 کامپيوتر چيز بسيار خوبي ميباشد  و براي ما خيلي لازم داريم . پدرم به من قول داده که براي هر نمره بالاي ۱۰ در کارنامه ام يک تکه از آن را بخرد. پدرم در کامپيوتر خيلي مي فهمد وحتي توانسته يک بار به اينترنت وارد شود، مادرم در برخورد با کامپيوتر خيلي شاس مي باشد و روزي 10 بار  موس را با جارو و بيل مي زند. حتي تازگي ها در خانه ما تله موش هم کارگذاشته است به همين خاطر انگشت شصت هر دو پاي پدرم قطع شده است. پدرم شبها به کافي شاپ مي رود و چت ميکند . مادر و پدرم هميشه در حال چک و لقد مي باشند و مادرم به پدرم مي گويد : تو مگه خودت خواهر ومادر  نداري که با دختر هاي خارجکي چت مي کني؟ پدر من تازگي ها در اورکات مي باشد و من ميدانم که اورکات خيلي بي ناموس مي باشد و شنيده ام که خيلي دختر دارد و خيلي بد حجاب ميباشند پدرم چند روزيست که موس من را قايم کرده و مي گويد مزاحم درس  خواندنت ميشود. خواهرم خيلي وقت است که شوهرش را کرده و الان هم بچه دارند . من گاهي به خانه آنها مي روم و کانکت مي کنم و با آي دي دخترانه با پدرم چت مي کنم  و لاو ميترکانم . پدرم خيلي دروغ ميگويد و در کامپيوتر ميگويد بچه جردن بوده است و يک روز صبح بلند شده و ديده درجوب دروازه دولاب است . او ميگويد : آب زده مارو آورده پايين.

                             کامپيوتر بسيار مفيد است و من آن را خيلي دوست دارم

                                               اين بود انشاي من ...
 

 

                                     هیزم شکن و جنیفر لوپز :.

 یه روز، وقتی هیزم شکن مشغول قطع کردن یه شاخه درخت بالای رودخونه بود ، تبرش افتاد تو رودخونه.
وقتی در حال گریه کردن بود یه فرشته اومد و ازش پرسید: چرا گریه می کنی؟
هیزم شکن گفت که تبرم توی رودخونه افتاده. فرشته رفت و با یه تبر طلایی برگشت. " آیا این تبر توست؟" هیزم شکن جواب داد: " نه. "
فرشته دوباره به زیر آب رفت و این بار با یه تبر نقره ای برگشت و پرسید که آیا این تبر توست؟ دوباره، هیزم شکن جواب داد : نه.
فرشته باز هم به زیر آب رفت و این بار با یه تبر آهنی برگشت و پرسید آیا این تبر توست؟
جواب داد: آره. فرشته از صداقت مرد خوشحال شد و هر سه تبر را به او داد و هیزم شکن خوشحال روانه خونه شد.
یه روز وقتی داشت با زنش کنار رودخونه راه می رفت زنش افتاد توی آب. (هههههههه(
هیزم شکن داشت گریه می کرد که فرشته باز هم اومد و پرسید که چرا گریه می کنی؟
هیزم شکن جواب داد " اوه فرشته، زنم افتاده توی آب. "



فرشته رفت زیر آب و با جنیفر لوپز برگشت و پرسید : زنت اینه؟

" آره " هیزم شکن فریاد زد.

فرشته عصبانی شد. " تو تقلب کردی، این نامردیه" هیزم شکن جواب داد : اوه، فرشته من منو ببخش. سوء تفاهم شده. میدوونی، اگه به جنیفر لوپز" نه" میگفتم تو میرفتی و با کاترین زتاجونز می اومدی. و باز هم اگه به کاترین زتاجونز "نه" میگفتم تو میرفتی و با زن خودم می اومدی و من هم میگفتم آره . اونوقت تو هر سه تا رو به من می دادی. اما فرشته، من یه آدم فقیرم و توانایی نگهداری سه تا زن رو ندارم، و به همین دلیل بود که این بار گفتم آره.
 
نکته اخلاقی این داستان اینه که هر وقت یه مرد دروغ میگه به خاطر یه دلیل شرافتمندانه و مفید می باشد

 ان شا ا.. در سال جدید شاد شاد شاد شاد شاد شاد شاد  باشید 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم اسفند 1387ساعت 23:1  توسط عادل رضوانی | 

دوست ندارم  از خدا بخوام که توی زندگی هیچ غمی نباشه، چرا که شادیها در کنار غمهاست که معنا پیدا میکنه و زیبا میشه. تنها از خدا میخوام قدرتِ درکِ حضورش رو توی لحظه های زندگی به همه ی مخلوقاتش عطا کنه، که اون وقته که هیچ مشکلی توان شکستن ما رو نداره. سال نو با دیدِ نو به زندگی و فرصتی دوباره برای بهتر زیستن بر شما و خانواده تان خجسته باد.

 

 

نوروز پاسداشت عشقهای کوچکی است که زنده مانده اند و روز تعظیم در برابر عشق های بزرگی که عظمت را کوچک می دانند.پس به تو در نوروز سلام می کنم که بزرگترین و تنهاترین عشق این کوچکی

                     

                      چند روز ديگه بهار مياد و همه‌چيز رو تازه مي‌كنه، سال رو، ماه رو،

                      روزها رو، هوا رو، طبيعت رو، ولي فقط يك چيز كهنه ميشه كه به

                                    همه اون تاز‌گي مي‌ارزه، «دوستيمون»!

            

               نوروز پیامبر مهر است که مرا وامی دارد تنها به خاطر تو دوست داشتن را یاد بگیرم

 

    

 از نوروز می اموزیم که هیچ وقت کسی را نا امید نکنیم شاید امید تنها دارایی اش باشد.نوروزتان مبارک باد

 

                                                                مهربان من

درشکفتن جشن نوروز برایت در همه ی سال سر سبزی جاودان وشادی ،اندیشه ای پویا و ازادی و برخورداری از همه نعمتهای خدادادی ارزومندم

 

جشن است که نوروز به پا خاسته است.شادی و سعادت جهان ان تو باد.از هر دو جهان فقط تو را می خواهم.

 

                                                           سلامتي

                                                           سعادت

                                                           سيادت

                                                            سرور

                                                           سروري

                                                           سبزي

                                                          سرزندگي

                                            هفت سين سفره زندگيتان باشد.

                                                        نوروز ۸۸ مبارک

 

 

                                                دنيا را برايتان شاد شاد

                         و شادي را برايتان دنيا دنيا آرزومندم

                                  هر روزتان نوروز

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم اسفند 1387ساعت 10:30  توسط عادل رضوانی | 

سلام دوستان عزیز

همان طور که میدانید این دومین داستان منه، این داستان با داستان قبلیم یه فرق اساسی داره و اون اینکه این داستانم واقعیه، از همه ی دوستان عزیزی که در مورد داستان قبلیم نظر دادن صمیمانه سپاسگزارم، ان شاا...  یه روزی همه ی لطف هاتونو جبران می کنم. اگر هم داستانم چیز خوبی از آب در نیومده به بزرگواری خودتون ببخشید این داستانم رو تقدیم به کسی میکنم که داستان قبلی رو بهش تقدیم کردم.عید نوروزم پیشاپیش به همتون تبریک میگم. همتون شاد وسلامت و سربلند باشید.

                          چند روز ديگه بهار مياد و همه‌چيز رو تازه مي‌كنه، سال رو، ماه رو،

                           روزها رو، هوا رو، طبيعت رو، ولي فقط يك چيز كهنه ميشه كه به

                                         همه اون تاز‌گي مي‌ارزه، «دوستيمون»!

   

                  تقدیم به کسی که به من شاد بودن را آموخت تا با شاد بودن

                                  واقعیات زندگی را ببینم و متوقع باشم

 

با قلب پاکت از خدا بخواه منو صبرم بده

هنوز نرفتی از پیشم دوریت داره زجرم میده

                                                درد بی دردی 

توی اتا ق نشسته ای وآخرین جرعه ی استکان  چای را می خوری. دو ساعتی می شود که همین طور نشسته ای، بر می خیزی تا از پنجره به حیاط نگاه کنی . شیشه ها بخار کرده اند. به آرامی دستی به شیشه می کشی و یه تصویر نیمه واضح می بینی، تمام شیشه را تمیز می کنی باز هم تصویر واضحی نمیبینی، بر می گردی تا به حیاط بروی.

در حیاط را باز می کنی، چند نفس عمیق می کشی و هوای تازه را با تمام وجود استنشاق میکنی، تازه باران بند آمده و باد شروع به وزیدن کرده، تاب گوشه ی حیاط صدای جرجر میدهد، نمیدانم چرا ولی یک لحظه یاد کودکی ات می افتی؟؟؟ می خواهی به گل ها و درختان سبز پیرامونت بنگری ، در باغچه دنبال ریحان می گردی ، مثل اینکه یادت نیست اواخر پاییز است و گل ها خشکیده اند و درختان هم در خواب . شب شده و همه جا نیمه تاریک است تنها روشنی موجود، روشنی کم سوی لامپ اتاق ها و نور ستاره ها ست. به آن طرف حیاط میروی، رفته رفته روشنایی کم تر می شود. روی تاب مینشینی و تاب می خوری صدای جر جر تاب محکم تر می شود. هوا سرد است ولی تو احساس سرما نمیکنی!!!! می خواهی به آینده فکر کنی ، سرت را به بالا می بری تا آسمان را ببینی، اینجا دیگر روشنی موجود، تنها، نور ستارگان است آن هم، موقعی که ابری جلویشان را نگرفته است!!!! ناگهان ستاره ای چشمک میزند به یاد گذشته می افتی اما تو که قصد فکر کردن به گذشته را نداشتی، داشتی؟؟؟!!!!  به یاد کسی می افتی که یک روزه وارد زندگیت شد و آن را تغییر داد.

همه ی خاطراتو ازاون روزبه بعد مرور می کنی ، یاد اولین روز دیدنش می افتی و یاد اولین خنده اش، هنوز هم خنده ی مبهم اون روزش یادته،  یادته که اون روز هم، پاییز بود ولی اوایل پاییز نه اواخرش ، روزی که تبلور امید بود در قلبی خسته ، قلبی خسته اما بی درد. درد واژه ی آشنایی است برای وجود چراکه تا دردی نباشد وجود و سلامتی اش چه معنایی دارد؟؟؟ این درد نه آن دردی است که پزشکان جسم گویند، درد و رنجی است که بواسطه ی چشم بر تن آدمی می افتد و او را دردمند می سازد. گویا همین ساعتی قبل بود یا شاید چندین سال پیش که درد او بر جانت افتاد و در تاروپودت رخنه کرد وچه شیرین بود این درد! این درد برایت یاد آور امید به زندگی بود، امید به تلاش، انگیزه ی مضاعف و وسعت وجود، ساخته شدن الهه ای در ذهن از ورای خیال، ولی او نه این گونه بود، او را به هیچ الهه ای نمی توان شبیه دانست که او سرتر از هر الهه ای بود. شب ها برایت چه شیرین بود ، چرا که لحظه شماری بود برای دیدنش در خواب و باز دیدنش در صبح فردا، دیدنی که پی از مدتی کوتاه برایت نفس شد. هیچ چیز بدون او شیرین نبود و با او همه چیز رنگ و بوی دیگری داشت و به هنگام  دیدنش وجودت را همهمه ای فرا می گرفت. روز ها از پی هم می گذشت و تو می ماندی و قلب دردمندت که دیگرخسته نبود.

 ناگهان به خود می آیی و می فهمی که تمام بدنت خیس آب است، می فهمی که باران دوباره باریدن گرفته است  بر میخیزی و می خواهی به داخل خانه بر گردی، برگ های خشک زیر پایت خش خش نمی کنند بلکه له میشوند چون آب آن ها را خیس کرده وتردی شان را از دست داده اند.

وارد اتاق نشیمن میشوی و روی صندلی بغل بخاری می نشینی یاد صندلیهای رو به روی سکو های ترمینال می افتی،همان صندلی هایی که روزی چندین ساعت روی آن می نشستی زمانی که او به شهرشان رفته بود. ولی این صندلی گرم و نرم است ولی آن صندلی ها فلزی بودند وسرد ، خیلی سرد. صندلی هایی که برای اولین بار روی آن ها برایش گریه کردی.

 هر روز منتظرش بودی انتظاری که اصلآ سخت نبود و برایت شیرین بود حتی با اینکه می دانستی هنوز زود است برای بازگشتش.

مادرت برای شام صدایت میکنند. میروی و میبینی همه سر سفره منتظر تو هستند، خجالت می کشی و کنار پدر می نشینی و کمی با او حرف میزنی با اولین قاشقی که در دهانت می گذاری دوباره یاد اوایل دیدنش می افتی که خوردن برایت چه عذاب آور بود، زیرا می دانستی که  اوغریب است و همانند تو کنار خانواده اش نیست، شاید هم سیر نیست و گرسنه خوابیده بود.اما حالا چرا به آسانی غذا را می خوری مگر او را بیشتر از قبل دوست نداری؟ مطمئنم که بیشتر دوست داری ولی دلیل این را خوب نمی دانم!!!! شاید به این خاطر است که درک کرده ای ا فراد را به خاطر خودشان دوست داشته باشی نه برای خودت!!!!!!!

از مادر تشکر می کنی و بعد از شام به طبقه ی بالا می روی و سراغ کتابخانه ی اتاقت، دنبال یکی از جز وه هایت می گردی که ناگهان تک یادگارش را می بینی ، یادگار عزیزترین عزیزانت، یاد گاری که زمانی مونس شب و روزت بود، زمانی که اواز تو دور بود. یادگارش را همچون قبل، بلکه بیشتر دوست داری، روی سینه به گرمی می فشاری وآرام سر جایش می گذاری.

وسایل برمیداری تا دوش بگیری و بر گردی، تا درست را بخوانی، موقع بالا رفتن از پله ها دوباره به فکر فرو می روی، یاد روزی که متوجه سرما خوردن او شدی، یادت هست مدت زیادی زیر آب سرد ماندی تا  مانند او سرما بخوری، ولی سرما نخوردی ، چون داشتی از هوش میرفتی!!! ولی میدانم که چه شرایط سختی داشتی و خدا را شکر که تصمیمی جالبتر از این نگرفتی!!!. میروی و بعد از گرفتن دوش کتاب و جزوه بر میداری و به اتاقت می روی تا درس بخوانی، چه راحت درس می خوانی!!!، مگر یادت نیست زمانی را که هر چه می خواستی درسی بخوانی و نمی توانستی؟؟؟  مگر چه بر سر تو آمده بود؟؟؟ غیر از این بود که کسی را بیشتر از جان دوست داشتی؟؟؟؟؟

 ساعت حدود 2 نیمه شب است کم کم باید بخوابی تا فردا سر کلاس خوابت نبرد، کتاب هایت را جمع می کنی تا بخوابی سرت را روی بالش می گذاری یاد روزهایی می افتی که نمی خوابیدی یعنی نمی توانستی بخوابی ندایی در ذهنت القا می کند که شاید دیگر دوستش نداری؟؟؟ ولی یاد آن روز می افتی، روز رحمت، رحمتی از جانب خداوند، رحمتی که دلت را آرام ساخت و اگر اینگونه نبود شاید زنده نبودی. آرامشی که بر قلبت افتاد از جانب او بود ولا غیر که تورا زندگی والاتری بخشید و ارزش محبوب را در نزدت  والاتر برد، از آن موقع به بعد محبوبت را نه برای خودت بلکه برای خودش می خواهی. درست است که میزان علاقه ات به او هزاران برابر شده است ولی فهمیده ای که وجود او برایت زندگی است نه الزامآ داشتن او، با شاد زیستن او توهم  هم شاد و زنده ای ، مهم وجود اوست که بخاطر این نعمت بزرگ، خداوند بزرگ را روزی هزاران بار شکر می گویی و به آن ندا این گونه پاسخ می دهی.

                                                                                 عادل رضوانی ـ اسفند ۸۷

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم اسفند 1387ساعت 21:2  توسط عادل رضوانی | 
سلام دوستان

این اولین داستان نوشته ی خودمه. می دونم خیلی ساده است ولی فکر کنم واسه شروع بد نیست.

منتظر نظرات دوستان عزیزم هستم

             تقدیم به کسی که به من شاد بودن را آموخت تا با شاد بودن

                             واقعیات زندگی را ببینم و متوقع باشم

                                               

                           مردتر از مرد

 

اسمش علی است. اسمشو مادر بزرگش براش گذاشته است. شانزده سال بیشتر ندارد ولی ظاهرش بیشتر از این نشان میدهد. با وجود سن و سال کمش، درد دیده است و روزگار چشیده. از شش سال پیش که پدر و عمویش را در حادثه رانندگی از دست داده است خرج 3 خانواده را بر دوش میکشد، لباس پوشیدنش چون مردان است و منش او چون بزرگواران. علی را نه یک کوچه بلکه یک محل میشناسند و نماد مردانگی اهل محل است. یک خواهر هشت ساله دارد ویک پسرعموی ده ساله که او را چون پدر دوست دارند.خانه شان یک خانه ای هشتاد متری است که سی مترآن هم  حیاط  خانه است با دو اتاق کوچک در یک طرف و آشپز خانه و حمام و اتاقی کوچکتر در طرف دیگر. خانه ای به ظاهر کوچک ولی منزلگاه مردمی بزرگ، بزرگ از هر نظر.مادر و زن عمویش خواهرند و زن عمویش، خاله اش می شود همانطور که پسر عمویش پسر خاله اوست.

صبح زود بعد از نماز صبح که تشعشع نور خورشید داخل حیاط  سبزشان می افتد از خانه بیرون میرود و برای صبحانه نان سنگک تازه می خرد و به خانه تحویل می دهد و به سر کارش میرود. حتمآ می پرسید علی چه کاره است؟؟؟ علی اوایل شب می خوابد و سر شب بیدار می شود و مشغول کار می شود تا کفش هایی که سفارش گرفته و دیروز کامل نکرده را بدوزد و فردا تحویل صا حبانشان بدهد. دستان پینه بسته اش در عین نو جوانی بیانگرروحیه مردانه ی اوست. آری او یک کفا ش است. در گوشه ی بازارچه ی محل  میزی می گذارد و کفش می دوزد، پینه دوزی میکند و واکس میزند و برای خانه نیز سفارش می گیرد. دومین محل کار علی همان اتاق خیلی کوچک بغل حمام است و شب ها تا صبح در آن جا بیداراست و میدوزد وبازهم میدوزد.

مادرش علی را خیلی دوست دارد آیا چون پسرش است؟؟؟؟ ولی علی را همه دوست دارند همه که مادر علی نیستند؟؟؟؟ علی را دوست دارند چون علی دوست داشتنی است، البته مهر مادر چیز دیگریست.مادر علی و خاله اش دو سال با هم اختلاف سنی دارند و مادرش بزرگتر است همانطور که پدر و عمویش دو سال اختلاف سنی داشتند ولی عمویش بزرگتر بود، هر دو عروسی هم در یک روز انجام گرفته بود ولی قسمت برای آنها بد نوشته بود. علی و خانواده اش در کوچه همسایه ی پیر زنی هستند که نمی بیند ولی میشنود از فرزندانش هم مدت زیادی است که خبری نیست!!!! علی او را مادر بزرگ می خواند و ظهر ها به خانه ی این پیر زن می رود ومدتی پای درد دلش می نشیند و نماز ظهرش را هم آنجا می خواند، کار های خانه ی پیرزن را انجام میدهد و مقداری از کسب آن روز را به او میدهد و میگوید که فرزندانش این پول را داده اند تا به او برساند و در آخر خدا حافظی می کند تا به سر کارش در بازارچه برود. در راه برگشت سری به خانه می زند و بعد از دیدار اهل خانه به سر کارش برمیگردد تا مردم زیاد منتظر او نمانند.

هر نخی که می زند با یاد خداست و ایمان قلب، مگر این نخ دوباره پاره می شود؟؟؟؟ به همین خاطر است که همه از کار او تعریف می کنند و می گویند کار دستش با دوام است.شکر خدا سرش هم شلوغ است، عصر ها هم اذان مغرب محلشان را می گوید این کار را چهار سال است که انجام می دهد و بعد از خواندن نماز به زور خانه ی محله میرود. آری او بزرگ منشی را از مریدان علی(ع)  آموخته زیرا که همه ی افراد دور گود مراد خود را علی (ع) می دانند. علی معمولآ در گلریزانهای زورخانه شرکت می کند. گل ریزان هایی که هر هفته برای خرید جهیزیه دختران دم بخت محل که خانواده هایشان بضاعت مالی  برای خرید جهیزیه ندارند بر پا ست.

مقصد بعدی علی خانه ی خودشان است. بعد از دیدار اهل خانه و خوردن شام علی فرصت چند ساعت استراحت را دارد تا زمانی که سر شب بیدار شود و کفش های سفارشی مشتریان خود را بدوزد. 

    

                                                                                                 عادل رضوانی- اسفند ۸۷

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم اسفند 1387ساعت 15:28  توسط عادل رضوانی | 

ماهواره ی امید با همه ی حرف هایی که در موردش گفته میشه افتخار همه ی ما ایرانیهاست.( یه کف مرتب به افتخار خودتون) از پروفسور، دکتر، مهندس و تمام مسئولین پرتاب موشک برای قرار گرفته شدن در مدار زمین تا یک کشاورز در دور افتاده ترین نقاط ایران( نسبت به کشاورزان عزیز کشورمون سو تفاهم نشه، من خودم ماشین آلات می خونم و به همشون تعصب دارم و مخلص همشونم هستم) در این پروژه ی عظیم سهیم بوده اند

اینا رو گفتم تا بدونید بیان مطالب زیر چیزی از ارزشهای بزرگ این ماهواره کم نمی کنه فقط به خاطر خنده است و دقایقی شاد زیستن( ان شا... که همیشه شاد زندگی کنید)

۱-- فرهنگستان زبان فارسی اعلام کرد : زین پس بجای واژه غریب ونامفهوم ملا نصرالدین بگویید ماهواره امید

 

۲--اي ماهواره اميد

آيا در گستره مدار زمين ، نشاني از اميد گمگشته ما نيافتي ؟

اگر او را ديدي سلامش رسان و بگو : اي عزيز ، به خاک افتادگان منتظرند

 

۳-- ماهواره امید بعلت لایی کشی بین کرات، سرعت غیر مجاز، بوق زدن و ایجاد مزاحمت برای نوامیس فضایی به پارکینگ هدایت شد

 

۴--آخرین اخطار ماهواره امید به سیاره بهرام: فاصله خودتو با زهره و ناهید حفظ کن

 

۵-- پیام از ماهواره امید: من دارم با زهره ازدواج کنم

 

۶-- ماهواره امید از کشف یک امامزاده بین زحل و مریخ خبر داد

 

۷-- پیام از ماهواره امید: من از این بالا روی اسرائیل تف کردم

 

۸-- اگر زهره به دین مبین اسلام بگرود٬ ازدواج امید با او بلامانع است و به امید خدا میخ اسلام را در فضا نیز خواهیم کوبید

 

۹-- ماهواره امید: دیگه عمرأ برگردم ایران, تازه فهمیدم دنیا دست کیه

 

۱۰--پيام از ماهواره اميد: من شارژم تموم شده بهتون ميسكال میزنم

 

۱۱--آخرین پیام از ماهواره امید: جون مادرتون اینقدر مسخرم نكنید

                                                 شاد و سلامت باشید

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم اسفند 1387ساعت 18:19  توسط عادل رضوانی | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
قلم مو را بر مي دارم مي خواهم بكشمش "مي دانم رنگش آبي است .
مي كشم اما ...نه ...
زيادي ناتوراليسم شده به دل نمي نشيند .
خاكستري مي كنم .چرا فكر كردم خاكستري بهتره؟
تمركز مي كنم قلم مو را بر مي دارم اينبار مي دانم بايد چه رنگي بكشم .
روي خاكستري ها با قلم مو سرخ مي كشم . سرخ سرخ ...
تازه مي فهمم رهايي سرخ در زمينه خاكستري است....
راستشو بخواین من بارون رو خیلی دوست دارم اونم تو فصل بهار، علتش اینه که یاد کسی می یفتم که واسم خیلی عزیزه واسه همین اسم وبلاگم باران بهاریه،
متولد پنجم اردیبهشت شصت و هفتم،اهل خیابان ارتش تبریز

نوشته های پیشین
هفته اوّل شهریور 1388
هفته دوم تیر 1388
هفته سوم خرداد 1388
هفته دوم خرداد 1388
هفته چهارم اردیبهشت 1388
هفته سوم اردیبهشت 1388
هفته اوّل اردیبهشت 1388
هفته چهارم فروردین 1388
هفته سوم فروردین 1388
هفته اوّل فروردین 1388
هفته چهارم اسفند 1387
هفته سوم اسفند 1387
هفته دوم اسفند 1387
هفته اوّل اسفند 1387
پیوندها
می خواهم خرمالو بچینم(جوجو)
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

کد آهنگ